فصل بیست و هفتم

بر اساس کتاب کلیات فلسفه (اصغر دادبه)

فصل بیست و هفتم

پستتوسط admin در پنج شنبه 15 مهر 1388, 1:28 am

FOSOOS (96).jpg
FOSOOS (96).jpg (19.01 KiB) بازديد 383 بار

مطالب ذیل، خلاصه ای نسبتا جامع از کتاب کلیات فلسفه (اصغر دادبه) است.

<<<<< سیر فلسفه در غرب>>>>>

* دوره اول: فلسفه یونان:

1- عصر جهان شناسی (طبیعت گرایی): تالس و شاگردانش می کوشیدند تا ماده المواد و اصل اشیاء را بشناسند و هریک، عنصری را معرفی کرد

2- عصر انسان گرایی (خودشناسی): باظهور سوفسطائیان و سقراط، فلسفه تبدیل به انسان شناسی شد و به گفته «سیسرون»، از آسمان به شهرها آمد/ سوفسطائیان، حقایق را نسبی و متغیر می دانستند (شک نسبی) و طبیعت فردی انسان را معیار حقیقت، قلمداد می کردند. اما سقراط به حقایق ثابت و مطلق ایمان داشت/ بر اساس اندیشه او، مکتب «مگاری» به رهبری اقلیدس مگاری و مکتب «سرنائیکها» به رهبری آریستیپوس بوجود آمد

3- عصر بحث منظم: جهان شناسی و انسان شناسی توسط دمکریتوس، افلاطون و ارسطو به هم آمیخت/ دمکریتوس با نظریه «ذره گرایی» جهان شناسی را انتظام بخشید وگفت ذره ها دارای حرکت جاودانی هستند وعالم ازاجتماع آنها بوجود آمده است/ افلاطون، اصل هستی را حقایق ثابت (مُثل) دانست نه اشیاء مادی در حال تغییر، و شناخت را متعلق به امور ازلی و حقیقت اشیاء (مُثل) دانست/ ارسطو، علوم را به نظری و عملی طبقه بندی کرد و تمام معارف بشری را در فلسفه آورد. برترین قسمت فلسفه او، مابعدالطبیعه (هستی شناسی) و علم به علتهای نخستین وجود است

* دوره دوم: فلسفه رومی – یونانی :
از قرن چهارم قبل از میلاد تا قرون اول میلادی به خاطر سلطه اسکندر مقدونی بر یونان، فلسفه یونان به روم منتقل شد. از آمیزش تفکرات صوفیانه شرقی و اندیشه های غربی، تفکرات اخلاقی و شکاکانه ایجاد شدند/

1- مکتبهای اخلاقی: این مکاتب عبارتند از:کلبیان، رواقیان و اپیکوریان... «کلبیان»، سعادت را در ترک دنیا می دانستند. «رواقیان»، سعادت را در بی نیازی از تمایلات کاذب می دانستند. «سیسرون» رواقی، فلسفه را گرداننده ی زندگی، دوست فضیلت، دشمن رذیلت و ابزار یافتن شریف ترین امور دانست. «اپیکور»، فلسفه را کوششی برای زندگی سعادتمندانه دانست

2- مکتبهای شک گرا: «پیرهون»، فلسفه را به «شک مطلق» کشاند و گفت: هیچ چیز قطعی نیست؛ حس خطا می کند و عقل نمی تواند آن را اصلاح کند =» به هیچ علمی نمی توان رسید. تیمون، امکان رسیدن به هرگونه علمی را مردود دانست و گفت: هر چیزی با چیزی دیگر اثبات می شود و این مستلزم دور و تسلسل است. پس چیزی قابل اثبات نیست

3- جریانهای دینی- فلسفی: در این دوره، فلسفه با اندیشه های دینی (یهودی، مصری و کلدانی) نیز، آمیزش یافت و جریانهای دینی- فلسفی به وجود آمد. مهمترین آنها مکتب نوافلاطونی بود. «افلوطین» پیشوای آنان، هستی واقعی را فقط خدا دانست و همه چیز را سایه او پنداشت. راه سعادت رویگردانی از امور مادی و صفای باطن است

* دوره سوم: فلسفه قرون وسطی :
از اوایل میلاد تا رنسانس دو فلسفه وجود داشت. فلسفه مسیحی در غرب و فلسفه اسلامی در شرق. هدف هر دو، آشتی میان نقل (دین) و عقل بود/ فلاسفه مسلمان و مسیحی، هر دو تحت تاثیر آراء «افلاطون» و «ارسطو» بودند. آکویناس: حکمت همان فلسفه ارسطو است (علم به وجود آنگونه که هست). فیلسوفان اسلامی: فلسفه عبارت است از آگاهی بر حقیقت موجودات در حد توان (یعنی همان دیدگاه افلاطون و ارسطو)

* دوره چهارم: فلسفه در عصر جدید :
عصر جدید، از قرن 15 با رنسانس (نوزایی) و تجدید حیات علمی و فلسفی آغاز می شود. مهمترین انگیزه در پیدایی رنسانس، زنده کردن علم و فلسفه یونان و روم و همچنین، اصلاح دینی است. فلسفه از دین جدا شد و پایگاه عقلی یافت و انسان گرایی مورد توجه قرار گرفت. بحث شناخت شناسی بیش از وجودشناسی مورد توجه قرار گرفت (حدود شناخت، متعلق شناخت، ابزار شناخت...). مکاتب این عصر عبارتند از:

1- تجربه گرایی (بیکن): شناخت، حاصل حس و تجربه است =» قیاس ارسطویی مردود است و روش استقرائی صحیح است. بیکن معتقد است: فلسفه واقعی، تجربی است و می کوشد تا طبیعت را در جهت نفع انسان، تفسیر و دگرگون کند

2- عقل گرایی (دکارت): او معتقد بود شناخت، حاصل عقل است. روش ریاضی (برهان) را باید در تمامی علوم به کار برد. دکارت، فلسفه را خردمندی می داند و معتقد است خردمندی عبارت است از عقل و شناخت برای پیشرفت زندگی و حفظ تندرستی. برخلاف ارسطو که فلسفه را هم نظری می دانست و هم عملی، کانت، نظر را مقدمه عمل می دانست و به عمل، بیشتر بها می داد

3- نقد گرایی (کانت): کانت، عقل را نقد کرد و فلسفه را «نقد قوانین عقل (نظر) و اراده (عمل)» دانست. او هم تجربه و هم عقل را در فهم متافیزیک، ناتوان دانست و گفت: عقل نظری فقط ظواهر اشیاء را می شناسد نه حقیقت و ذات آنها را =» مابعدالطبیعه دانشی بی حاصل است. آزادی، جاودانگی، خدا و... مسائلی اخلاقی هستند که آنها را باید بانیروی ایمان و وجدان شناخت
به اعتقاد او اولا، عقل عملی (وجدان)، خیر و شر و تکلیف را معین می کند. ثانیا، تکلیف و مسوولیت وقتی معنا دارد که انسان اختیار و آزادی داشته باشد. ثالثا، وجود تکلیف مستلزم اجرای عدالت است و عدالت در دنیا، آنگونه که باید اجرا نمی شود؛ پس باید روح جاودانه باشد و معاد در کار باشد. او به قول دورانت: «مانند تردستان، از کلاه تکلیف، مفاهیم خدا، اختیار و بقای روح را بیرون کشید»
کانت، ذات و ظاهر را دو چیز می دانست و فلاسفه انگارگرا به تاثیر از او، جهان روح (درون) را واقعی انگاشتند. هگل می گفت: هستی عبارت است از مطلق فکر و روح (خدا) و هرچه هست پرتوی از اوست و فلسفه یعنی »شناخت مطلق»

4- اثبات گرایی(کنت): شناخت، فقط تجربه حسی است و شناخت مابعدالطبیعه، تلاشی بیهوده است. فکر انسان، از سه مرحله گذشته است:
الف) مرحله ربّانی (تخیلی): خدا یا خدایان علت همه چیز هستند (دوره اسطوره ای، تا قرن ششم پیش از میلاد)
ب) مرحله فلسفی (عقلی): طبیعت جایگزین خدایان می شود و نیروهای طبیعی، علت هستی به حساب می آیند. تلاش انسان در جهت شناخت حقیقت اشیاء از طریق عقل است (از قرن ششم قبل از میلاد تا قرن هفدهم و ظهور بیکن)
ج) مرحله اثباتی (علمی): مشاهده و آزمایش، جانشین تعقل و استدلال می شود و مابعدالطبیعه مردود اعلام می گردد (از زمان بیکن به بعد)
آگوست کنت، فلسفه اثباتی را تایید می کند و آن را روش تحقیق در علوم می شمارد. هدف او اصلاح جامعه بود و تلاش می کرد تا به یک جامعه شناسی اثباتی دست یابد (زیرا جامعه شناسی هم از اقسام علوم است)

5- فلسفه تکامل(اسپنسر): تنها امور نسبی وظواهر، قابل شناختند. ذات مطلق، نه قابل شناخت است ونه قابل انکار. شناخت سه مرحله دارد:
الف) شناخت توحید نیافته (حس): معلومات جزئی و پراکنده ای که عامه مردم دارند مانند بوها و طعمها
ب) شناخت نیمه توحید یافته (علم): قوانین کلی که در علوم، به اثبات می رسد مانند قوانین علمی در فیزیک و شیمی
ج) شناخت توحید یافته (فلسفه): اصول کلی که قوانین علمی را نیز، در بر می گیرد و هرچه کلی تر باشد، کامل تر است
او «تکامل» را از سخنان داروین و لامارک اقتباس کرد و آن را سه مرحله دانست:
الف) مرحله تراکم: اجزای پراکنده گرد هم آمدند و متراکم شدند و موجودات پدیدآمدند
ب) مرحله تحول درونی: این اجزاء دگرگون شدند و ناهمانند و پیچیده گردیدند مثل دانه ای ساده که به گیاهی پیچیده تبدیل می شود
ج) مرحله انتظام: نابسامانی اجزاء پراکنده رو به نظم می رود و سامان می یابد (بر اساس قانون بقای ماده)

6- فلسفه در قرن بیستم: اگرچه اثبات گرایان، علوم تجربی را در مقابل فلسفه پیروز می دانستند اما در قرن بیستم به عقل، توجه فراوانی گردید. بیکن: «برای تسلط بر طبیعت راهی جز کشف اسرار آن نیست». مارکس: «کار فلسفه، شناخت جهان نیست بلکه تغییر جهان است». در این قرن، با توجه به این سخنان، عمل و اصلاح زندگی و توجه به بینش و جهان بینی انسانها، مورد توجه قرار گرفت. مکاتب عمده این قرن عبارتند از:
الف) فلسفه تومائی: توسط توماس آکوئینی (آکوئیناس) بنا شد و فلسفه او، فلسفه کلیسای کاتولیک محسوب می شود
ب) مارکسیسم: توسط کارل مارکس
ج) عمل گرایی: توسط جیمز و در آمریکا
د) وجود گرایی (اگزیستانسیالیسم): در اروپا با هدف آزادی انسان بنا شد. سارتر: انسان آزاد آفریده شده و بر سرنوشت خود مسلط است
ه) اثبات گرایی منطقی: اصالت لفظ وکلام (در انگلستان) که گزاره های فلسفی را فاقد معنا می شمارد و فلسفه را منحصر در منطق می داند
غیر از اثبات گرایی منطقی، بقیه ی فلسفه ها نگاهی عملی در جهت تغییر جهان دارند

* بنابراین، فلسفه در ابتدا آنتولوژیک (وجود گرا) بود؛ سپس اپیستمولوژیک (شناخت گرا) شد و در پایان، لوژیک (منطق گرا) گردید


توجه: هرگونه استفاده از مطالب اين بخش، بدون ذكر منبع (فصوص دات کام)، غير مجاز مي باشد.

در صورت وجود هر گونه اشکال، پرسش، پیشنهاد و یا انتقاد می توانید در «تالار گفتگو» یادداشت بگذارید.
برای انجام این کار، اینجا را کلیک کنید »»» viewforum.php?f=5
با تقدیم احترام
مجید یاریان
گرچه محتاجیم چشم اغنیا بردست ماست
هر کجا دیدیم آب از جو به دریا می رود . . .
http://www.fosoos.com
نماد کاربر
admin
Site Admin
 
پست ها : 264
تاريخ عضويت: جمعه 27 دی 1387, 9:29 pm

بازگشت به کلیات فلسفه

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 1 مهمان

cron